تبليغاتX
Ninja!
html> همه چیز
 

می خواهم لحظه های پایانی زندگیم را تجسم کنم

چشم هایم را می بندم و در دریایی از تاریکی غرق می شوم

ناگهان خیالی از راه می رسد و سیاهی را محو میکند

همه انهایی که میشناسم امده اند و تماشایم می کنند

زنده ها با لباسهای خاکستری در یک طرف

و مرده های سفید پوش در طرف دیگر

و من روی خطی که مرگ و زندگی رو از هم جدا می کند ایستاده ام

قدرت انتخاب از من سلب شده

اینها گریه می کنند و انها با تبسمی ارام دست

خود را دراز کرده و مرا به سوی خود می خوانند

من برای لحظه ای به هیچکدامشان تعلق ندارم

احساس زنده  بودن در میان انگشتانم یخ زده

مثل یک ادم برفی در حال آب شدنم

ثانیه های آخر چه زود ترکم میکنند

مزه گس روزهای بیهودگی مرا به سمت وسعت مرگ می کشاند

از اینکه به زودی همنشین

مرده های چند هزار ساله خواهم شد می ترسم

نگاهم که با نگاه خیس مادرم در هم گره می خورد

ناگهان همه چیز عوض میشود

دلم می خواهد بیشتر زنده بمانم اما هیچ چیز دیگر در دست من نیست

ترک این آخرین نفر چه سخت است

فرصت ندارم باید صورت زیبایش را برای همیشه خوب به خاطر بسپارم

می خواهم کاری بکنم  مثلا اشک هایش را با دستهایم پاک کنم

اما اما حتی یه قدم نمی توانم به سمتش بر دارم

گریان به آسمان نگاه میکنم و به قدر گفتن

 فقط یک کلمه فرصت می خواهم

با صدایی خفه  رو به او میکنم میگویم مادرم

صدایم به گوشش نمی رسد و انها در هاله ای از مه گم میشوند

شانه های پدر بزرگ اما در ان سو در انتظار اشکهای بیقراری من است

دوستان مهربانم از لطفتون  متشکرم التماس دعا....

 

|+|
نوشته شده توسط امیرحسین در و ساعت


java script by: